یادمه اون روزا که دانشجو بودیم....( چه دوره کاردانی ... چه کارشناسی)
وقتی دلمون می گرفت وقتی اعصابمون به هم میریخت ... وقتی دلمون می خواست گریه کنیم ...با دوست جون هام میرفتیم مغازه ها و قیمت همه چیز رو می پرسیدیم.... شیطونیمون اینجوری بود... بعد خیلی مودبانه از فروشنده که میزش به خاطر ما شلوغ شده بود تشکر میکردیم و میومدیم بیرون... اونا نمی دونستن با این کارشون چقدر روحیه دوتا جوون رو بردن بالا ... بعضی هاشون عصبانی میشدن ... بعضی ها هم میگفتن وظیفه مونه.... اونا بازم نمی دونستن داره چه اتفاقی می افته...
اینجوری بود که ما وقتی حوصله داشتیم و می خندیدیم واسه خرید می رفتیم جاهایی که فروشنده هاشون خوش اخلاق و خوش برخورد بودن و قبلا گفته بودن دارن وظیفه شون رو انجام میدن
یاد خاطراتم با گندم و یاسمین واقعا به خیر....
چقدر دلم براشون تنگ شده[نیشخند]