هیچ جایی خونه خود آدم نمی شه

چقدر دلم تنگ شده باشه خوبه؟؟؟

اووووو....ه خیلی....خیلی دلم تنگ شده

هیچ اردیبهشتی نیست که دل کوجولوش با خاطره هاش زنده نباشه

یاد دوستای عزیزم بخیر....میگن آدما زود فراموش میشن....یعنی من از یادشون رفتم؟؟/

 

خونه ای که الان زندگیم توش میگذره

 

دانشجویی

یادمه اون روزا که دانشجو بودیم....( چه دوره کاردانی ... چه کارشناسی)
وقتی دلمون می گرفت وقتی اعصابمون به هم میریخت ... وقتی دلمون می خواست گریه کنیم ...با دوست جون هام میرفتیم مغازه ها و قیمت همه چیز رو می پرسیدیم.... شیطونیمون اینجوری بود... بعد خیلی مودبانه از فروشنده که میزش به خاطر ما شلوغ شده بود تشکر میکردیم و میومدیم بیرون... اونا نمی دونستن با این کارشون چقدر روحیه دوتا جوون رو بردن بالا ... بعضی هاشون عصبانی میشدن ... بعضی ها هم میگفتن وظیفه مونه.... اونا بازم نمی دونستن داره چه اتفاقی می افته...
اینجوری بود که ما وقتی حوصله داشتیم و می خندیدیم واسه خرید می رفتیم جاهایی که فروشنده هاشون خوش اخلاق و خوش برخورد بودن و قبلا گفته بودن دارن وظیفه شون رو انجام میدن
یاد خاطراتم با گندم و یاسمین واقعا به خیر....
چقدر دلم براشون تنگ شده[نیشخند]

عاشق ترین مترسک...

عاشق ترین مترسک...

 

بی قرارم..

همه شبها..

در پی یک نور امید..

عاشقم اما ،نمیدانم کیست

حسی عجیب تمام تنم را تسخیر کرده،

ساعتها به این زندگی میندیشم...

کجا میرود؟؟

باطنم با ظاهرم در تضاد است..

هرکه میبیند مرا میگوید خوش به حالت ،

زندگی با روی خوش به سراغت آمده.

در دلم میگویم تو چه میدانی زندگی چیست..

ناسزایی گویم و از ذهن خود بیرون کنم هر چه شنفتم.

در شگفتم که چرا زنده هستم  من هنوز!!!!!!!

بار الها به چه علت خود کشی ممنوع است؟

شده ام مثل مترسک ..دست و پایم بستست..

در پی یک نور امید..

شایدم دیوانه ام..

عاشقم،حداقل اینرا خوب میدانم...

درک من بس سخت است...شیشه ی عمر من گویی ترک بر داشتست!!

روزها میگذرد...حادثه ها می آیند..انتظار فرجی نمی کشم!!

با خودم می گویم بحر چیست که شیطان شده جزیی از تنم...

 دین من چیست؟؟

همه گویند اسلام!!

در تمام شهر گویند که اسلام به است از همه ی آیین ها.

.پس گرم این طور است چرا من به این شکل افتادم؟؟

روح من مایوس است...براستی به چه علت قتل نفس ممنوع است؟؟

زیر چشمان به ظاهر معصومم ، گود افتادست!!

کس نمیداند دردم چیست..نتوانم گفت این مشکل را به کسی!!

گر بگویم دردم را همه گویند مشکلی نیست!!اقتضای سن است!!

با این سخن آشفته تر میشوم!!

گاه و بی گاه به این اندیشم که چه میشد که پدر مادرم، هم را نمیشناختند..

دیگر هیچ دوستی برایم نمانده..هر که مانده بحر سودی چیزی مانده!!

آهنگی گوش میکنم باز این راحت ترم میسازد..سبک راک.. سبک متال..

چطور میتوانی مانند یک در باز به چشمان نگری؟؟

همه نالند ازین زندگی..همه لنگ پولند...پول،پول..درد من مادی نیست..

درک من برای تو که هیچ ندانی پوچی چیست،سخت است!!

ای کاش که من سیاسی بودم!!

حد اقل دل مشغولی ای داشتم..

آنارشیسم گری میکردم!به گمانم جالب است..

عشق من جز غم دلواپسی نیست آخه قلبم مثه قلب کسی نیست..

در گذشته به هر دختری میرسیدم،محض مذاح،این را میگفتم!!

مصداق دارد الآن!!

 گذشتم شده محو..نمازم شده است سجده ی سهو!!

خدایا من گناهم چیست که در مملکتی این چنین متولد شدم؟؟؟

چپ و راست.. به من انگ منکراتی بودن زنند این مردم!!

تو خوب میدانی که منظورم چسیت!!

یک بار یک روحانی(!) به من گفت چیست این سر و وضع..

جوابش ندادم..

می پنداشت من عاشق شدم..راست میگفت ولی.. نمیدانم عشقم کیست!!

عاشقم من؟؟؟؟

از خدا میخواهم یا مرا درآورد از این وضع یا بکشد.

.دومی ممکن ترست!!

من خودم حس کردم ،عمرم کوتاه است!!

واقعا به چه علت خود کشی ممنوع است؟؟؟؟؟

شایدم دیوانه ام!!

قسمت است ، نمیتوان کاریش کرد.

 

تو ای زیباروی راه خود پیش گرفتی ، رفتی.

تو بگو من چه بکردم محبوب، که چنین درگیرم؟

کی رسد از ته این سجن مخوف،به تو ای نور،پر گیرم.

همه گویند که این مرد که در بند غم دخترک زیباییست

 مجنون است،

نه عزیزم ، سخن هیچ کس و نا کس را باور مدار،

البته گر تو هنوز کم کمکی به من خسته دل زنجیر پا میفکری .

قسمت است، نمیتوان کاریش کرد.

یاد چشمان سیاهت افتم،

دنیا تمام شد.

هرکجا را نگرم جز تو و خاطره ات هیج نبینم،

ببخشم که چنین در یادم، صفحات دفتر خاطره ات را دم به دم برگ زنم.

یادم است آن روز شوم که قلبم ایستاد ،

 عصر یک روز بهار،

 بر خلاف روز فراق مردم این روزگار،

آسمان آبی بود.

تو مثل خورشیدی بر من دلباخته می تابیدی.

نفهمیدم چه شد .

 زبانم از بیان جملات قاصر است.

نه زبان قاصر نیست،

حافظم آن روز را گم کردست.

به گمانم این چنین ناز ترست..

همه ی خاطرات،همه آن سخنان شیرین،همه در یادم هست.

بجز آن عصر بهار.

قسمت است ،نمیتوان کاریش کرد...

                                                            *علی هارپاک

آتوپیا --آرمان شهر

 

به هر سو نگری همه آدم بینی!!

هیچ حیوانی نیست؟

با خودت می گویی:

که چه آرمان شهریست!!

همه در عشق و صفا..

شهر بی هیچ جفا..

با خودت میگویی:

که چه زیبا شهریست!!

همه در امن و امان ..

بی توجه به غمان!!

با خودت میگویی:

که چه شادان شهریست!!

در این زیبا شهر

همه زیبا رویند

همه خندان رویند

همه نیک خویند..

همگی مهمان دوست

همگی زرین پوست..

کوچه هایش..

مملو از شور و شر بچگکان..

هیچ نیست بی مکان!!

در این زیبا شهر ..

چه هستی زیباست؟!

راه خود پیشروی...

همه جا پر از گل

بر سر هر شاخه نغمه خواند بلبل..

با طمانینه روی....

                                                   *علی هارپاک

من در نگاه او

 

 

نقاشی که طناز جونم از من کشیده 

به نظر خیلی مهربون میام مگه نه

 

طناز جونم خیلی دوست دارم 

اندوه پرنده

 

صدایت می لرزید

همچون دستانم

ما می دانستیم

که پایان قصه نزدیک است

همه چیز رنگ باخته بود  وقتی می خندیدی

و من

تنهاترین کسی بودم که می داند

قصه پایان یافته......

دلم خوش بود که

واپسین لحظه ها را همراهت بودم

قدم قدم با تو

         پله ها را یک یک میروم بالاتر

        یک قدم با بابا یک قدم با مادر

 شوق لبریز شده از دل و جان و تنم

 همه ی حس و امید شده بالا رفتن

      قصه می بافم باز از هوای رفتن

       یک قدم با بابا یک قدم با مادر

 

                     *برای طنازم

خاطرات سرد

  یادم نمی رود آن روزهای سرد

                آن شعر های بلند و

                   افسوس ها و درد

     در باورم فقط اندوه بود و بس

دل بر فنا شده و جا مانده بود غم

یک نفس با من باش

یک نفس با من باش

      تا گل سرخ امید

      تا شکوفایی ابر

     وقت باران سپید

یک نفس با من باش

     طاقتم تاب شده

شوق بر خواب شده

  آسمان هست ولی

     روزها شام شده

یک نفس با من باش

    بودنت جان میداد

      و سکوت آرامش

       رفتنت دل را برد

شده ام یک خواهش

                     یک نفس با من باش

برگ و کلاغ

 

کلاغ های بنفش

            برگهای آبی

                    و من عاشقم

                  به روزهایی که با تو گذشت

 

                                                          گرچه تکرار به اندوه دلم دامن زد

                                                    من از این بخت بلند به تو عادت کردم

 

برای هدی جون خودم که ۲ ساله همسفرم شده تا به قله ای برسیم بلند

یک کم حرف

سلام به همه دوستای خوب و گل خودم

این روزا یک کمی دلم گرفته بود کمی غمگین نوشتم کمی نا مفهوم اما خوب بازم ممنون نظر لطفتون شامل حالم شد.کلی ذوق زده می شم وقتی میبینم این همه دوستای خوب می تونم داشته باشم و دارم.خوش حال خودم.

دارم حس میکنم چقدر با استعدادم

تو ۵  ماه گذشته این همه دوست خوب با احساس با عقاید و افکار دوست داشتنی

شاعر و عاشق و کنکوری و معلم و مهندس و وکیل و دکتر و ............ یعنی باورم نمیشه که به من افتخار دادن همراهیم کنن

جای خیلی ها اینجا خالیه ................

امیدوارم آدرس خونم رو گم نکرده باشن

 

 

غروب

نه ماه و نه روز و نه ساعت

نه!!!!!!!!!!!!!!!!!

نشد

 هشت ماه و هشت روز و هشت ساعت

به طلوعت ایمان داشتم اما...........................................

atefe harpak

 

ذهن تو

سکوتت زیباست

می جویم

تا آنچه در ذهن داری بیابم..........

اما دلم رضا نیست

میترسم

اگر رازت را بدانم

دیگر سکوتت زیبا نباشد

جای خالی

وقتی بودی همه جا سرد بود

                همه چیز تلخ بود

                 دلم ریش میشد

                   حرف نمی زدم

                     نمی شنیدم

اما امروز

جای خالی تو

دلم را ریش میکند و کامم را تلخ

خدا را شکر

به هر بهانه ای خواستم اینگونه نشود

اما شد

چون تو خواستی . خدا خواست ....

خواستم ایمانت را بسنجم

پاسخت دندانم را شکست

گفتی:

خدا خواست - من خواستم - تو هم بخواه تا همه چیز خوب باشد و سپید

.....................

خدا را شکر که همه چیز رو به راه شده [خنده]

خنده های من

دروغ می بافی

می فهمم

می خندم

صدایت - حرفهایت - گاههایت همه می گویند

اما تو لب به سخن نمی گشایی

و من...

با ین که همه چیز را میدانم

می خندم

نه به تو

و نه به خودم

به شوق احترامی که تو برایم ارزانی داشتی

و عطوفتی که نثارم می کنی تا از باور حقایق اشک نریزم

و دلم ترک نخورد  می خندم

این همان چیزیست که مرا مجذوب میکند

 

ذهن من

بالهایم خسته اند

و  چشمهایم خسته تر

             دیگر نایی نمانده

         آشیانه من کجاست؟؟؟؟؟؟

مادر

صدایت مواج

و نگاهت  گیراست

اما

هنوز اندوه از واژه هایت میبارد

بخند

گر چه من آن نبودم که ‌ـ باید

خواستم باشم

خواستم بهتر باشم

اما نشد

جاده خاکی بود و من نابلد

به مهربانیت مرا ببخش

ای قلبت به وسعت دریا

من رودی بیش نیستم

طلوع

آشیانه چشمانم

                هر روز صبح

در جستجوی پر طلایی توست

                                       شاید

                          باران ببارد به قداستش

دلتنگی

دلم برای تو تنگ میشود

                         تا آنجا که

                          هیج بهانه ای

                                          جز تو

                        مرا از زندگی باز نمی دارد

بخوان مرا

 

در آسمان نیازم جز از نگاه تو با هیچ خورشیدی رنگ نمیگیرم
حضورت مسلم است

 اما
چرا صدای نفس هایم را نمیشنوم
این همه سکوت از کدام جهت میوزد

.....
من اگر خیالم ُ تو چرا نمی خوانی مرا
و
اگر تو خیالی من چرا میتابم

مسافر کوچولو

گفته بودم قبل سفر بهم خبر بده

گفتی هر چی بگم تو که صدامو نمی شنوی

گفتم تو یه جوری بهم بگو که بفهمم

پرسیدی قلبت مال کیه؟

گفتم مال تو

گفتی وقت سفر قلبتو نوازش میکنم

گفتم همیشه منتظر تم

 

....

و حالا شاید وقتشه؟

هر وقت قلبمو نوازش میکنی

نفسم تو سینه حبس میشه اما عاشق نوازشتم

سفر با تو رو دوست دارم

منو بغل کن

دلم گرفته

مادر. شیرین ترین کلام

وقتی با من حرف میزنی دلم میخواد دورت بگردم

اونقدر میگردم که سرم گیج میره و میافتم زمین

تو از سر سجاده بلند میشی و میای بغلم میگیری و میبوسیم و به چشام نگاه میکنی .قربون صدقم میری و نازو نوازشم میکنی و لالایی میگی تا بخوابم و بزرگ نشم به همین زودیا

آخه میدونم از این که معصومیت تو چشامو نبینی یه عالمه غصه میخوری

واسه همینه که من سالهاست بزرگ نشدم 

 دلم پر میکشه برات

و میگم دوستت دارم

تو لپات سرخ میشه و مثل همیشه میخندی

خدایا با من تماس بگیر

 

امید

امید

امید

خوبه من تو رو دارم

خوبه که خدا تو رو به من داد

وگرنه باید میگفتم خیلی نا امید شدم

خیلی دلم گرفته

آخرین دقایق سال ۲۰۰۹ و اولین دقایق سال ۲۰۱۰

تعبیر کامل سردرگمی من و بازگشت به حقیقت از خیال بود

دوست داشتن و عشق دروغ نیست

و قلب و دل از هم جدا نیستند

 که از دوست داشتن ها دلم گرفته

کی واسطه خنده من میشه؟؟؟؟

منی که همیشه میخندم

آخه کی میدونه دلم چرا واپس شده؟؟؟؟

خدایا نمیدونم حکمتش چیه

بهم بگو

من منتظر تماست هستم

کربلا

دلم گرفته

عاشورا بی تو

عزیز ،

بازم رسید وقت تا سحر بیدار بودنمون ، چقدر دل خراش بود وقتی با گوسفند قربونی گرم میگرفتم و و میرفتم دسته عزاداری ببینم برمیگشتم میدیدم گوسفنده رفته خونشون، گونی های گندومو رو سفره گل گلی خالی میکردی و موقع جدا کردن سنکا ذکر میگفتی و چه حالی داشت اون روزا،سر دیگ حلیم، وقتی شبا با بچه ها میرفتیم هیئت غذا نذری میگرفتیم

یادش بخیر اون روزا امیر قلعه نوعی هنوز سالار آبی پوشا نبود هیئتشون چه رنگو بویی داشت نمیشناختیمش امضا بگیریم ازش

چه روزایی بود وقتی با تو زیارت عاشورا میخوندم وبا تو گریه میکردم

حالا چند سالی هست بی تو این شبا رو تا صبح بیدار میمونم و با یاد تو اشک میریزم و واسه تو فاتحه میخونم

و واسه آرامش خاطر تو از خدا بخشش رو طلب میکنم

جای تو هر لحظه ی این شبا ،خالیه عزیز


بلدی تا 10 بشماری

گفتی چشماتو ببند و تا 10 بشمر ،چشام خیس بود ،نگاهت کردم

گفتی وقتی چشاتو باز کنی همه چی درست شده ،گوشه چشات یه قطره اشک جمع شد

مثل همیشه با پشت دستت محوش کردی

من هنوز نگاهت میکردم ، یه طوری بودی اون روز

انگار که بیشتر دوسم داشتی،بعد اشکامو پاک کردی و بغلم کردی و بوسیدی

گفتی حالا چشماتو ببندو بشمار ،هیچی نمی تونستم بگم

چشمامو بستم ،و شمردم

شمردم

شمردم

شمردم

1-2-3-4-5-6-7-8-9-11-12

..........

گفته بودی تا 10

میدونستی چند سالی طول میکشه یاد بگیرم بعد از 9 میرسیم به 10 

نه یازده

چرا تو همه عددها رو بغیر از 10 بهم یاد داده بودی

سالها چشامو باز نکردم

بعدها هم که جای 10 رو فهمیدم

وقتی میدیدم اوضاع خوب نیست چشامو می بستم و تا 11 میشمردم


اینو واسه تو نوشتم که یادت بیوفته یه روزی چقدر دوسم داشتی


بیتا-آذر88




آسمون من روزگارت خوش

گفتم وقتی دلت تنگ شد

یه نگاه

فقط یه نگاه

از پنجره اتاقت بندازی منو می بینی

گفتم

درسته که میرم

اما نگاهم همیشه دنبال توست

میدونم که دیگه غصه نمی خوری

می دونم دیگه دلت تنگ نمی شه

اما نگاهم هر روز می بینتت

میبینتت که به قاب خالی پنجره  چند دقیقه زل می زنی

شنیدم که دوباره مثل قدیما رو همون نیمکت میشینی

میدونم جام خالی نیست

اما بازم  حست میکنم 

 وقتی به پنجره اتاقم نگاه میکنی

آسمون من روزگارت خوش

 

 

 

 

گل های نشکفته

گاهی نصف شب یه چیزایی به ذهن آدم میرسه که که تا صبح حواب و از چشاش میگیره
یه ایده های خنده دار اما دوست داشتنی
با خودش میگه از فردا شروع میکنم
از فردا همه چیز عوض میشه
الان سه چهار سالی هست که گاهو بیگاه یه قصه نوشته میشه یه رویا خلق میشه اما نه فرصت ثبتشو پیدا میکردم نه انگیزه نوشتنش خیلی قوی بود اما حالا دیگه فرصت زیادی نمونده
میخوام بنویسمش واسه آینده ای نه چندان دور و یا شاید نه چندان دست یافتنی
تاحالا واسه آیندت تصمیم گرفتی؟؟
تا حالا تصمیمی گرفتی که روش خیلی هم مصمم باشی اما دست یافتنی نباشه
تا حالا دست نیافتنی رو دست یافتنی کردی؟؟؟
من میخوام خودم رو بشناسم و بشناسونم
اگه عمریباشه
از این به بعد حرفهامو واسه بیتا و امیدم مینویسم
1388/9تیر

 

یادش بخیر وقت تولد بیتا و امید من

ادامه نوشته